تبليغاتX
مهدی خزاعی

مهدی خزاعی

دل نوشته ها


من را به غیر عشق به نامی صدا نکن


غم را دوباره وارد این ماجرا نکن



بیهوده پشت پا به غزل های من نزن


با خاطرات خوب من این گونه تا نکن



موهات را ببند دلم را تکان نده


در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن



من در کنار توست اگر چشم وا کنی


خود را اسیر پیچ وخم جاده ها نکن



بگذار شهر سر خوش زیباییت شود


تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن



امشب برای ماندنمان استخاره کن


اما به آیه های بدش اعتنا نکن...


نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت 12:6 توسط مهدی خزاعی| |


من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی


مشت بر مهره ی تنهایی من پیچاندی



مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت


بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی



ذکرها گفتی و بر گفته ی خود خندیدی


از همین نغمه ی تاریک مرا ترساندی



بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست


بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی



دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت


عادتت را به غلط چرخه ی ایمان خواندی



قلب صد پاره ی من مهره ی صد دانه نبود


تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی



جمع کن رشته ی ایمان دلم پاره شده است


من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی؟


نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 13:33 توسط مهدی خزاعی| |


وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم


شکستی و نشکستم، بریدی و نبریدم



اگر ز خلق ملامت، وگر ز کرده ندامت


کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم



کی ام، شکوفه ی اشکی که در هوای تو هر شب


ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم



مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم


چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم



چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم


چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم



به جز وفا و عنایت، نماند در همه عالم


ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم



نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل


ز دست شکوه گرفتم، به دوش ناله کشیدم



جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی


چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم



به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون


گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم



وفا نکردی و کردم، به سر نبردی و بردم


ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟


نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 13:6 توسط مهدی خزاعی| |


به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد


صدای پای تو ز آن سوی در شنوده نشد



سرت به بازوی من تکیه ای نداد و سرم


دمی به بالش دامان تو غنوده نشد



لبم به وسوسه ی بوسه دزدی آمده بود


ولی جواهری از گنج تو ربوده نشد



نشد که با تو برآرم دمی نفس به نفس


هوای خاطرم امروز مشک سوده نشد



به من که عاشق تصویرهای باغ و گلم


نمای ناب تماشای تو نموده نشد



یکی دو فصل گذشت از درو، ولی چه کنم؟


که باز خوشه ی دلتنگیم دروده نشد



چه چیز تازه در این غربت است؟ کی؟ چه زمان؟


غروب جمعه ی من بی تو پوک و پوده نشد



همین نه دیدنت امروز - روزها طی گشت


که هر چه خواستم از بوده و نبوده نشد



غم ندیدن تو شعر تازه ساخت اگر


به شوق دیدن تو تازه ای سروده نشد


نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 14:9 توسط مهدی خزاعی| |

 

بغض کردم

 

چه قدر لال ماندم

 

بین حرف هایم...

 

نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1390ساعت 12:44 توسط مهدی خزاعی| |


عالمی را دشمنی با من ز بهر روی توست


لیکن از دشمن نمی ترسم، که میلم سوی توست



چاره ی دل در فراقت جز جگر خوردن نبود


وین جگر خوردن که می بینم هم از پهلوی توست



سال عمرم بر مهی شد صرف و آن مه عارضت


روز عیشم بر شبی شد خرج و آن شب موی توست



بر نمی دارم ز زانو سر به حق دوستی


تا نگه کردم سر زلفت که بر زانوی توست



گفته ای: مشکل برآید کام ازین طالع تو را


مشکلی در طالع من نیست، مشکل خوی توست



بر دل بیچارگان امروز هر زخمی که هست


زان کمان سخت می آید که بر بازوی توست



عالمی در گفت وگوی اوحدی زان رفته اند


کو شب و روز اندر این عالم به گفت و گوی توست


نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 13:25 توسط مهدی خزاعی| |


چیزی بگو بگذار تا هم صحبتت باشم


لختی حریف لحظه های غربتت باشم



ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر


بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم



تاب آوری تا آسمان روی دوشت را


من هم ستونی در کنار قامتت باشم



از گوشه ای راهی نشان من بده، بگذر


تا رخنه ای در قلعه بند فطرتت باشم



سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت


با شعله واری در خمود خلوتت باشم



زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است


وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم



صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود


بگذار همچو آیینه در خدمتت باشم



در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد


معشوق من! بگذار زنگ ساعتت باشم


نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 14:58 توسط مهدی خزاعی| |


چنان گرفته تو را بازوان پیچکی ام


که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام



نه آشنایی ام امروزی است با تو همین


که می شناسمت از خواب های کودکی ام



عروس وار خیال منی که آمده ایی


دوباره باز به مهمانی عروسکی ام



همین نه بانوی شعر منی که مدحت تو


به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی ام



نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود


به یک اشاره ی تو روح بادبادکی ام



چه برکه ای تو که تا آب، آبی است در آن


شناور است همه تار و پود جلبکی ام



به خون خود شوم آبروی عشق آری


اگر مدد برساند سرشت بابکی ام



کنار تو نفسی با فراغ دل بکشم


اگر امان بدهد سرنوشت بختکی ام


نوشته شده در شنبه 12 آذر1390ساعت 13:1 توسط مهدی خزاعی| |


چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی


بلند می پرم اما، نه آن هوا که تویی



تمام طول خط از نقطه ایی که پر شده است


از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی



ضمیرها بدل اسم اعظم اند همه


از او و ما که منم تا من و شما که تویی



تویی جواب سوال قدیم بود و نبود


چنانچه پاسخ هرچون و هر چرا که تویی



به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن


قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی



به رغم خوار مغیلان نه مرد نیمه رهم


از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی



جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا


کسی نشسته در آن سوی ماجرا که تویی



نهادم آینه ایی پیش روی آینه ات


جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی



تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ایی


نوشته ها که تویی نا نوشته ها که تویی


نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت 12:19 توسط مهدی خزاعی| |


لمس تن تو



شهوت است و گناه



حتی اگر خدا عقدمان را ببندد...



داغی لبت، جهنم من است



حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند...



هم آغوشی با تو، هم خوابگی چرک آلودی است



حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد



فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است



حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس



خاتون من!



حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم...



یک بوسه



_ یک نگاه حتی حرامم باد _



اگر تو عاشق من نباشی


نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1390ساعت 13:27 توسط مهدی خزاعی| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ