|
مهدی خزاعی دل نوشته ها
| ||
|
کدام عید و کدامین بهار؟ با چه امید؟ که با نبود تو نومیدم از رسیدن عید تو نرگس و گل سرخ و بنفشه ای ور نه اگر تو باغ نباشی گلی نخواهم چید به زینت سر گیسوی تو نباشد اگر شکوفه ای ز سر شاخه ای نخواهم چید نفس مبادم اگر در شلال گیسوی تو کم از نسیم بود در خلال گیسوی بید به آتش تو زمان نیز پاک شد ورنه بهار اگر تو نبودی پلشت بود و پلید نه هر مخاطب و هر حرف و هر حدیث خوش است که جز تو با دگرم نیست ذوق گفت و شنید ز رمز و راز شکفتن، اشارتی نگرفت کسی که از دهنت طعم بوسه ای نچشید چه کس کشید ز تو دست و سر نکوفت به سنگ؟ چه کس لبت نگزید و به غبن لب نگزید؟ چگونه دست رسد با زمان به فرصت وصل مرا به مهلت اندک، تو را به عهد بعید؟
[ شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۱ ] [ 13:41 ] [ مهدی خزاعی ]
از تصور نوازش دستان او بر موهای آن غریبه حالت تهوع می گیرم... [ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ ] [ 12:41 ] [ مهدی خزاعی ]
هرگز تو را نخواهم دید شانه هایت را لمس نخواهم کرد با من قهر کرده ای به من پشت کرده ای دیگر تو را در آغوش نخواهم گرفت...
[ چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ ] [ 13:16 ] [ مهدی خزاعی ]
مرا به خاطر خواهی آورد وقتی چشم هایت پر از اشک می شوند زیبائی ات تنها در شعرهایم باقی خواهد ماند...
[ سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ] [ 17:1 ] [ مهدی خزاعی ]
دیدنت گر چه شادی آمیز است ولی از غصّه نیز لبریز است در من این حالت دو گانه ز تو التقاط بهار و پاییز است شادی دیدنت ندیده دلم، با غم رفتنت گلاویز است هر چه زیباتر است آمدنت رفتنت بیش تر غم انگیز است
[ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۱ ] [ 11:23 ] [ مهدی خزاعی ]
جز روزگار من همه چیز را سفید کرده برف... [ پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۱ ] [ 11:53 ] [ مهدی خزاعی ]
من که هر شب در تخت خوابم به او فکر می کنم به اندازه ی همه روزها که او را دوست داشتم! تخت خوابم را نیز دوست خواهم داشت...
[ چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۱ ] [ 15:44 ] [ مهدی خزاعی ]
ما برای " رنج کشیدن " آفریده شده ایم ولی به دنبال " لذت بردن " می گردیم! باید پذیرفت که تنها راه ادامه دادن، لذت بردن ار رنج هایی ست که می کشیم...
[ دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۱ ] [ 11:18 ] [ مهدی خزاعی ]
نخفته ایم که شب بگذرد، سحر بزند که آفتاب چو ققنوس، بال و پر بزند نخفته ایم که تا صبح شاعرانه ی ما ز ره رسیده و همراه عشق، در بزند نسیم، بوی تو را می برد به همره خود که با غرور، به گل های باغ سر بزند شب از تب تو و من سوخت، وصل مان آبی مگر بر آتش تن های شعله ور بزند تمام روز که دور از توام چه خواهم کرد؟ هوای بستر و بالینم ار، به سر بزند؟ چو در کنار منی کفر نعمت است ای دوست! دو دیده ام مژه بر هم، دمی اگر بزند بپوش پنجره را، ای برهنه! می ترسم که چشم شور ستاره، تو را، نظر بزند غزل برای لبت عاشقانه تر گفتم که بوسه بر دهنم عاشقانه تر بزند
[ شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۱ ] [ 13:20 ] [ مهدی خزاعی ]
هر ثانیه می گذرد چیزی از تو را با خود می برد زمان غارتگر غریبی است همه چیز را بی اجازه می برد و تنها یک چیز را همیشه فراموش می کند حس (( دوست داشتن ))) تو را...
[ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۱ ] [ 11:42 ] [ مهدی خزاعی ]
هزاران هزار سال کافی نیست برای بیان آن لحظه ی کوچک ابدیت که در آغوشم کشیدی که در آغوشت کشیدم...
[ چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۱ ] [ 12:21 ] [ مهدی خزاعی ]
کسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم...
[ سه شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۱ ] [ 11:41 ] [ مهدی خزاعی ]
زن جوان غزلی با ردیف (( آمد )) بود که بر صحیفه ی تقدیر من مسوّد بود زنی که مثل غزل های عاشقانه ی من به حسن مطلع و حسن مطلب زبانزد بود مرا ز قید زمان و مکان رها می کرد اگر چه خود به زمان و مکان مقیّد بود به جلوه و جَذَبه در ضیافت غزلم میان آمده و رفتگان سرآمد بود زنی که آمدنش مثل (( آ )) یِ آمدنش رهایی نفس از حبس های ممتد بود به جمله ی دل من مسندالیه (( آن زن )) ... و (( است )) رابطه و (( با شکوه )) مسند بود میان جامه ی عریانی از تکلف خود خلوص مُنتزع و خلسه ی مجرد بود زن جوان نه همین فرصت جوانی من که از جوانی من رخصت مجدّد بود دو چشم داشت_ دو (( سبز آبیِ )) بلا تکلیف_ که بر دو راهی (( دریا چمن )) مردّد بود به خنده گفت: ولی هیچ خوب، مطلق نیست! زنی که آمدنش خوب و رفتنش بد بود
[ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۱ ] [ 11:36 ] [ مهدی خزاعی ]
با هم زیستیم تویی که مرا دوست می داشتی و منی که تو را دوست می داشتم اما زندگی، کسانی را که عشق می ورزند جدایشان می کند از هم...
[ پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۱ ] [ 11:27 ] [ مهدی خزاعی ]
خورشید را می دزدم فقط برای تو! می گذارم توی جیبم تا فردا بزنم به موهایت فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم! فردا تو می فهمی فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت، می دانم! آخ... فردا! راستی چرا فردا نمی شود؟ این شب چقدر طول کشیده... چرا آفتاب نمی شود؟ یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟
[ چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۱ ] [ 11:15 ] [ مهدی خزاعی ]
وقتی به صورتت نگاه نمی کنم مگر چشم دیگری دارم که ببینمت...
[ سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۱ ] [ 15:56 ] [ مهدی خزاعی ]
|
||